|
|
|
|
|
گمشده بودم هر چه می گشتم کمتر خودم رو پیدا می کردم...... ................پیدا شدم همون وقتی که عاشق شدم دیگه نمی خوام گم بشم می خوام عاشق بمونم |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 13:7 توسط نیره
|
|
||
|
|
|
|
|
گفتم بلبلی را که درمان فراغ چیست؟ افتاد از شاخه و قلبش تپیدو مرد |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 21:59 توسط نیره
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتی خورشید سپید اسفند در آغوش دره ی سبز بهار غروب می کند وقتی که چشمه خوشه ی ستاره را از تاک آسمان می چیند و در سبد برکه می گذارد وقتی که شکوفه ها از پنجره ی کلبه ی خواب به سوی چشم ها سرک می کشند نبض طبیعت در تجربه ی یک آغاز و آفرینش یک حادثه می تپد حادثه ای به نام بهار ولی امسال درست وقتی که باران بهار بر روی شیشه خواب پنجره را می شکند و زمین پرواز غنچه ها را قاب می گیرد حادثه ای دیگر در حال رویشی دوباره است حادثه ای سرخ به سرخی خون به معنای حقیقت و پایداری عشق دوباره چهارگوشه ی زمین رنگ شش گوشه می گیرد و لاله ها بوی تربت خم چشم ها شراب اربعین می فروشند و مستان جرعه جرعه می نوشند اما این نه تکرار یک حادثه است و نه طلوع یک رنگ بلکه شروع یک فرهنگ است و آغاز یک درنگ بهار امسال سبز است و سرخ سال ۸۴ هم گذشت بی شما...............
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1385ساعت 22:15 توسط نیره
|
|
||