|
|
|
|
|
همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 17:58 توسط نیره
|
|
||
|
|
|
|
|
مادرم هميشه مي گفت: هر جا بري آسمون يه رنگه اما من هميشه دنبال يه جايي بودم كه آسمونش روشن تر باشه اين بود كه من هميشه سر به هوا بودم ...تا اينكه افتادم تو يه جاده ي يه طرفه هر چي جلو تر مي رفتم بيشتر احساس تنهايي مي كردم... احساس كردم گم شدم خواستم به بازگشت فكر كنم اما جاده يه طرفه بود و هيچ دور برگردوني نداشت براي دنده عقب گرفتن هم ديگه دير شده بود .. گيج و سر گردون موندم .. درمونده شده بودم يادم رفته بود كه دنبال چي اومده بودم ......فراموش كرده بودم كه كسي هميشه بامن هست
حالا مي فهمم كه تنها نيستم خدا هست و عشق و همين براي پيدا كردن آسموني روشن تر كافيه .... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 15:43 توسط نیره
|
|
||
|
|
|
|
|
: اگه می خوای به آسمون برسی باید پرواز کنی ـ نمی تونم پرواز بلد نیستم : اگه واقعا بخوای اگه همه ی تلاشتو بکنی می تونی پرواز کنی فقط کافیه چشماتو روی هم بذاری و بپری ـ از صمیم قلب خواستم چشمامو بستم و پریدم همه ی تلاشمو کردم اما .......... سقوط کردم همه ی تلاشمو کردم همه ی تلاشمو کردم چرا افتادم ؟؟
من اصلا بال نداشتم
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 22:23 توسط نیره
|
|
||