تبليغاتX
شکوه انتظار - ايستگاه استجابت دعا
 

يك نفر دلش شكسته بود

توي ايستگاه استجابت دعا

منتظر نشسته بود

منتظر  ولي دعاي او

دير كرده بود

او خبر نداشت كه دعاي كوچكش

توي چهار راه آسمان

پشت يك چراغ قرمز شلوغ

گير كرده بود

او نشست و باز هم نشست

روزها يكي يكي

از كنار او گذشت

روي هيچ چيز و هيچ جا

از دعاي او اثر نبود

هيچ كس

از مسير رفت و آمد دعاي او

با خبر نبود

با خودش فكر كرد

پس دعاي من كجاست؟

او چرا نمي رسد ؟

شايد اين دعا

راه را اشتباه رفته است!

پس بلند شد

رفت تا به آن دعا

راه را نشان دهد

رفت تا كه پيش از آمدن براي او

دست دوستي تكان دهد

رفت

پس چراغ چهار راه آسمان سبز شد

رفت و با صداي رفتنش

كوچه هاي خاكي زمين

جاده هاي كهكشان

سبز شد

او از این طرف  دعا از آن طرف

در ميان راه

با هم آن دو روبه رو شدند

دست توي دست هم گذاشتند

از صميم قلب گرم گفتگو شدند..

 

برف ها

كم كم آب مي شود

شب

ذره ذره آفتاب مي شود

و دعاي هر كسي

رفته رفته توي راه

مستجاب مي شود....

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 9:15  توسط نیره   |